
سلام ... مامان جان یادته که وقتی بچه بودیم معلم های عفده ای مون یک من مشق می دادن تا مبادا مثلا یه شب یلدا که دور هم جمع شدیم بهمون خوش بگذره .. حساب اونا با حماقت خودشون . ولی مامان یادته که از صب تا هشت شب می شستیم تا مشق هامون رو بنویسیم .. و تو اجازه نمی دادی در جمع باشیم . می گفتی فردا مدرسه دارید و باید برید مدرسه . و ما ساعت نه شب می خوابیدیم .. می گفتی شب چله همیشه هست . از بین نمیره ولی درس محدوده و امروز نخونی فردا نمی تونی امتحان بدی .. سر امتحانات ثلث هم بود همیشه .. یا همون میان ترم خودمون .. باشه قبول ..
حالا بزرگ شدیم و درس هست .. ولی آیا اون یلداها دیگه هست ؟ اینکه همه جمع می شدن و یا اسماعیل حیدری می ذاشتن یا صمد و ممد (گروه تئاتر بابک تبریز) و می خندیدن و می گفتن و فال می گرفتن و خوش می گذروندن . تو که می گفتی یلدا همیشه هست و هست و هست و درسه که نیست .. یلدا به همون سالا پیوست .. و درس هنوز هست .. ولی من آمدم شهر عربت . برادرم هم همینطور . خودتون هم حتما الان سرتون توی موبایل هاتونه . از اون یلداها چی مونده ؟
ما گول خوردیم .. ما نمی دونستیم یلدا یه روز تموم میشه .. الان جا دور هم از صب سیصد تا عکس هندونه و انار لایک زدم . یلدا به همون روزها پیوست و درس ادامه پیدا کرد . آره الان هم مشغول درسم .. ولی آن یلدا دیگر تکرار شد؟ من امشب توی این تنهایی .. از تو یلدا می خواهم مادرم .. مگر نگفتی که درس مهم است و یلدا همیشه هست..
یلدای من کو ؟؟؟
** یلدای همتون مبارک باشه
شرمنده کمی ناراحتی بود از لحاظ نگارشی و انسجام این پست ضعیفی بود.
برچسب:
نویسنده: پارسا عباسیان