خرید بک لینک

یک روز از شرکت خارج شدم و طرفای ساعت پنج و نیم بود ولی چهارشنبه بود . شرکت روزهای چهارشنبه چهار تعطیل میشد . ولی من کمی کار رو سرم بود و مجبور شدم بمونم .ولی فردا و پس فرداش تعطیل بود و دوست نداشتم روز شنبه که میام سر کار کار عقب افتاده داشته باشم چون آدم یادش می ره چی کجا بود و باید چه کاری می کرد . کیفمو انداختم روی کولم و راه افتادم . تهرانی ها می دونن ولیعصر چه کابوسیه مخصوصا نزدیک های پارک وی.ماشین کلا قفل بود . گفتم دربست حس ندارم ساعت ها بمونم.آقا اتوبسم هر اتوبوسی می اومد از درش آدم آویزون شده بود . تو عمرم اتوبوس به این شلوغی ندیده بودم . توی همین اروپا وقتی اتوبوس پر میشه دیگه راننده در جلو که مخصوص فقط سوار شدنه رو باز نمی کنه . فقط خالی می کنه . و هر یک رب حتما یک اتوبوس میاد. ولی توی تهران میدونیم که مشخص نیست. یه هو یه زمان چهار تا اتوبوس میاد و یه زمان هیچی .ساعت شده بودهشت و خیلی خسته بودم تا اینکه خانمی زیبا رو و سنا که معلوم بود از من بزرگتر هم بود فرمود آقا؟

برگشتم و با اینکه خیلی خسته هم بودم گفتم جانم گفت من تهران رو بلد نیستم . می خوام برم تجریش دوستم گفته از اینجا ماشین خطی بگیر بیا تجریش . من هم از اصفهان میام و اصلا تهران رو نمی شناسم . تو ذهنم گفتم چه دوست ابله ای وقتی می دونه یک نفر اولین باره میاد تهران خب باید بره دنبالش نه که ولش کنه توی شهر.فرقی نداره حتی اگر دوست پسر هم باشه تا پیدا کنه پیرش در میاد. خلاصه گفت چقدر راهه تا تجریش. منم گفتم والا بی ترافیک پنج دقیقه ولی با این ترافیک دوساعت و نیم. گفت اتوبوس چی . گفتم والا تا خرخره پره. گفت پیاده برم چی؟ گفتم پیاده راحت یک ساعت تا یک ساعت و رب طول می کشه اگر تند برید. گفت چه کار کنم . منم گفتم پرواز نمیشه کرد . دربستم نمیشه گرفت تو این ترافیک خیلی زود برسید دو ساعت و نیم دیگه چون اصلا تکون نمی خورد. توی ذهنم گفتم کاش زنگ بزنم آژانس و سوارش کنم و ببرم به عنوان مهمانی که به تهران اومده برسونمش تجریش و خودمم برم خونه ولی مغز کار نکرد :| .گفتم شاید فکر بدی کنه و خیلی سخته و در کمال بی رحمی گفتم که نمی دونم و گفت ممنونم و رفت .. و من خیلی از این مساله عذاب وجدان گرفتم .

ای خانمی که آن روز من را دیدی و این ها رو هم یادت میاد من خیلی خسته بودم. دوست داشتم به عنوان یک مهمان از تهران خاطره خوب توی ذهنت باشه. نمی دونم چند در میلیون احتمال داره این پست من رو مطالعه کنی یا اصلا این وبلاگ رو بخونی ولی اگر تصادفی هم صورت گرفت باید بگم من به فکرم این رسید ولی به خاطر خستگی مغزم رسما قفل کرد و همه چی به هم خورد. می شد این کار رو کنم تا خاطره خوبی حداقل به وسیله من از تهران توی ذهنت بیاد ولی خب نشد . بد موفعی بود .منم کلا با خانم ها مشکل دارم استرس میگیرم یک خانمی با من صحبت کنه . ببخشید که استرس و خستگی و.. دست به دست دادن تا نتونم جایی که واقعا کمک کنم ... کمک کنم.

گفتنش آدم رو خالی می کنه . من هنوزم به اون شب فکر می کنم . خود من با اتوبوس ساعت ده شب رسیدم :)


آدرس لینک کوتاه این مطلب : http://hateflog.in/ajXa4P


برچسب: نویسنده: پارسا عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 21:33

صفحه بندی